مدتی که توی پادگان آموزشی بودم با آدمای جالبی آشنا و دوست شدم
خاطرات خیلی خوبی رقم زدیم واقعا خوب بود در کنار همه سختیاش
وحید یکی از همین بچه ها بود اهل دماوند تختمون کنار هم بود عالی بود هم سن بودیم حرف همو خیلی خوب می فهمیدیم چنان از عشق به وطن حرف میزد که آدم حس می کرد الان توی منطقه جنگی هستیم و باید بریم برا کشور خون بودیم همین عشق به وطن در این پسر در حدی بود که برا یکی از دانشگاههای آلمان پذیرش گرفته بود اما لحظه آخر تصمیم گرفته بود که بمونه باباش مدرس حقوق بین الملل تو یکی از دانشگاههای تهران بود وحید هم مثل من تو جهاد دانشگاهی امریه گرفته بود دستی توی موسیقی داشت یه روز با چنان حرارتی از باخ و موتزارت و سمفونی های بتهوون می گفت که اومدن ارشد آسایشگاه رو حس نکرده بودیم اون از ماجرای نواختن سمفونی شماره چهار می گفت ارشد هم با توهین و داد و بیداد از به خط شدن و میدون صبحگاه چه تناسبی...
مسعود بچه شیراز یکی دیگه از اون باحالای اکیپ ما بود مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی شریف خونده بود اما سال اول انصراف داده بود اومده بود خدمت من هر چی از این بشر بگم کمه خداییش خیلی خندیدم از سردوشی بربری های ارشدهای پادگان گرفته تا قرق سطل آشغال آسایشگاه هیچی از نگاه تیز بین سخره آمیز ما در امان نبود البته خیلی از مسائل دیگه رو باید سانسور کنم قسمتای جالبش هههه
زورگویی زیاد بود یه روز با همین مسعود تو محوطه قدم می زدیم رفتم سمت تلفنا یه زنگی بزنم ارشد از راه رسید گفت لازم نکرده زنگ بزنی تلفن قرقه گفتم 30 ثانیه گفت نه جوش آوردم گفتم آخه گروهبان من دو ماه دیگه ستوان دو ام به چی مینازی به 12 ماه خدمت یغلبی، مسعود گفت بیا پسر درگیر نشو امریتو به فنا میدی اذیتت میکنن به ارشد گفتم به خاطر گل روی مسعود وگرنه فکر نکنی از تو ترسیدم زنگ نزدم از شما چه پنهون یه کم انورتر که رفتم چنتا فحش آبدار جهت آرمش اعصاب هم نثارش کردم
خلاصه گذشت روز آخر که همه چی تموم شدوقتی از دژبان آخر پادگان اومدم بیرون یه نگاه به دور و برم کردم
چه منظره ای چه دشتی چه کوههای قشنگی همه این زیبایی ها وقتی خودشو بهم نشون داد که از اونجا خلاص شده بودم
قسمت آخر نکته ظریفی داشت...
ما را در سایت ورود ممنون!! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 276